Wednesday, January 26, 2011

امروز

گوشيموتنظيم كرده
بودم ساعت 4 زنگ بزنه كه بلند شم درس بخونم و همونطور انداختمش كنار بالشم كه كنار گوشم باشه كه شايد بيدار شم، بعد از شام درست كردن اينقدر خسته بودم كه ترجيح دادم زود بخوابم ، ياد پريشب افتادم كه زود خوابيده بودم و دوستم 12شب بهم زنگ زد و كلي از شنيدن صداش كيف كردم البته نمي دونم اونم از شنيدن صداي گرفته ي تازه از خواب بيدار شده ي من خوشحال شد يا نه
تو خواب داشتم از يكي از استادامون پذيرايي مي كردم و يه دوش گرفتم ويه عقرب سفيد و كرم رو هم كشتم
دوست ندارم برم تعبير خواب ببينم ، مامانم برام تعبير ميكنه ديشب بهم گفت اينقدر خود خوري نكن ... همونيكه دوستم هم بهم زياد ميگه كه حرف بزن اما خوب من... نمي تونم بحرفم.
صبح ساعت 6 بابام اومد بالا سرم تا بيدارم كنه اما راستش تا درو بازكرد چشامو باز كرده بودم...تلفنم خودشو به در و ديوار زده بود تا منو بيدار كنه و هر باردكمه ي اسنوز رو مي زدم تا اينكه بالاخره خفه شده بوده.
ساعت هفت ورب بود كه بالاخره رفتم پايين وصبحانه خوردم
يادم افتاد كتابي كه ديشب مي خوندم رو بالا جاگذاشتم
برگشتم و برش داشتم و راه افتادم
هروقت هفت ونيم از خونه بيرون مي رم بچه مدرسه­اي هارو مي بينم ،بعضي هاشون همون جايي ميرن كه من پنج سال توش درس ابتدايي خوندم
دنبال ماه مي گشتم
حتي از بالاي پل هوايي كه رد مي شدم ماهو تو افق غرب نديدم
كنار اتوبان كه رسيدم ماهو تو ارتفاعي بالاتر از اوني كه دنبالش مي گشتم پيداكردم وبه خودم چند تا فحش دادم ، از همونايي كه وقتي تلفن دوستم ميره رو انسرينگ بهش مي دم و البته قبلا هم بين همكارا بهش گفتيم كه هر بار بدوبيرا نثارش ميشه
ماشيني كه قرار بود منتظرش باشم خيلي زود اومد و سوار شدم
رفتم اخر ماشين و ايستادم،
كتم رو در آوردم و همراه كولم گذاشتم يه كنار و وايسادم به كتاب خوندن، خوب لازم نيست آدم صبح تا شب كيف سنگين رو دوشش باشه كه مبادا كثيف شه ، مگه قرار من تو بند اون باشم اون بايد در خدمتم باشه يا اينكه از ترس كثيف شدن لباسم خودم رو از نشستن روي خاك ، كنار آتيش (تو دماوند!!)و در كنار دوستم محروم كنم
خوندن كتاب توماشين از لذتبخش ترين كارايي هست كه انجام ميدم
فرقي نميكنه، وقتي تومسير هستم كتاب خوندن كلي حال ميده
داستان كافه... برام جالبه چون تاحالابه يه كافه يا كافي شاپ يا هر چيز شبيه به اون نرفتم ونمي دونم ممكنه روزي راهم به اونجاها بيفته!
اصطلاحات مردونه و بي ادبانه اي! كه بكار برده بودخيلي جالب بود ، بدون هيچ ابا و نگراني هرچي خواسته نوشته
بايد اوتوبوسو عوض مي كردم، وقتي سوار شدم آخرين نفربودم .
رودومين پله­ي اتوبوس ، اونجايي كه بهتر از هرجاي ديگه ميشه تعادل رو حفظ كرد
هنوز كتاب دستم بود
كولمو از دوشم برداشتم و گذاشتم جلوي پاي كسي كه رديف اول صندلي ها نشسته بود و پامو روبه رو گذاشتم و پشتم رو به ميله ها تكيه دادم جوري كه بدون اينگه نگران تكون هاي اروم ماشين باشم كتابمو بخونم
شايد موهام باعث ميشه بعضي هااينجوري بهم زل بزنن و هر بار كه يكي مي پرسه ميگم فر شيش ماهس !!! اما دوست دارم بگم قبل از تولد پيش خدا اينجوري شده
البته تو آرايشگاه مامانم هم خيلي ازم مي پرسن كه "واي موهات اينجوري هس يا فر كردي"
كه از عشوه­ي مصنوعي توي صداشون حالم بهم مي خوره، نمي دونم چرا بعضي ها عاشق اين عشوه­هاي دروغن و براش غش و ضعف ميرن، واقعاچرا بعضيا عاشق اين هستن كه بهشون رفتار دروغ تحويل داده بشه، احساس نميكنن داره بهشون توهين ميشه
كلي كيف كردم وقتي نويسنده اسم بعضي فيلم هايي رو آورده بود كه قبلا ديده بودمشون آخه من خيلي كم فيلم مي­بينم ، اونايي كه برادرم بهم ميده كه اصولا بايد همه توش آسه رفته باشن و آسه اومده باشن
خودمم كه اهل خريد فيلم نيستم، آخه اصلا اين كار دخترونه نيست!!!
تقاطع طالقاني از ماشين پريدم پايين بدون اينكه بليطي داده باشم، يوهو وسط عرض خيابون با خودم گفتم نكنه اتوبوس پولي بود ... و بدون فكر برگشتم اما نه بايد بليط مي دادم كه ندادم و اونم شد مال حرام در زندگي
مي خوام يه داستان بنويسم
داستاني كه خودم ساختمش ، شيطنت خودم رو با يه كم دسكاري مي كنمش يه داستان و به دوسه نفري ميدم تا تاييدش كنن
!مثلا علمي تخيلي
اما حالا بايد بشينم الكترومغناطيسمو بخونم تا اين دختر تدريس يار كلاسمون برنگرده بگه 10 نمره دست منه و ممكنه از استاد فقط بتونيد 3 !!! بگيريد و من مي تونم پاستون كنم.
فعلا كه يه راست اومدم سايت تا اينارو بنويسم

26 آبان 87



No comments:

Post a Comment