باز سحر شد. باز هم نسیم سرد و باز هم سکوت زیبای صبح...
و صدای آشنای همراه من
چقدر این لحظات دلگیر و لذت بخش اند
هر بار قلبم بزرگتر می شود و من این را حس می کنم
هر بار که قلبم فشرده می شود و باز نفس می کشد بزرگتر شدن و سخت تر شدنش را حس می کنم
حیف از قلب ناز و ساده ی من
به اندازه ی تمام لحظاتی که زندگی کرده ام دلم گرفته
به اندازه ی تمام عشقم به تو دلم گرفته و به اندازه تمام محبتی که ورزیدم دلم گرفته
جای خالی اش را حس می کنم
اینجا در سینه ام حفره ای به اندازه ی حرف هایی که نزدم وجود دارد
و سوزی که در این صدا هست
چقدر خدا ظالمانه خلق کرده این صدا را که تا اعماق قلبم را می سوزاند و این اشک ها هم یاری نمی کنند تا سرد و آرام شوم
و خدا چقدر عاشقانه خلق کرده این صدا را تا تنهایی ام را پر کند و امیدی بدهد
باز پرتوهای تازه ی خورشید و صبحی دیگر تا شاید فاصله ی بیشتر نعمت فراموشی را ارزانی کند
من، صبح و عظمت صدای ابراهیم و دلتنگی تو ...
سحرگاه 9شهریور89
فاطمه ندا
