امتحانم عقب افتاد، افتاد به امروز
ديشب تا دير وقت بيدار بودم
ساعت حدود 9 بود كه ديدم همه دارن حاظر مي شن كهبرن بيرون
اصلا من فراموش شده بودم
گويا خونه ي عموم جشن بوده
من كه نپرسيدم كسي هم هنوز بهم چيزي نگفته!
بهر حال كمي درس خوندم بعد رفتم پايين كه يه چيزي بخورم
فيلمجالبي پخش مي شد
سرگرم ديدن فيلم شدم، نمي دونم فيلمه كجايي بود اما يه فيلم ديگه با فيلم نامه اي شبيه همين ديده بودم... انگار موضوع ها تموم شده
دومين فيلم هم به سكانسي رسيد كه يه آقايي همسرش رو براي ديدن يه منظرهي زيبا به يه نقطه تو بيابون برد كه ديد بازي به تمام بيابان و بعد به كوير داشت
من محو اين صحنه شدم و ياد سفرهاي خودم افتادم
يوهو زنگ در زده شد
پسر خالم بود و گفت منم يعني ما هستيم
كلي خوشحال شدم
در عرض همين يك يا دو ثانيه يادم افتاد پريشب خوابش رو ديده بودم و جزئيات ديگه اي به يادم اومد... از اين اتفاق خوشم اومد
بعدش به بهانه ي درس فرار كردم تا همراه برادرم باشه...
تا حدود يك ونيم بيدار بودم و بعد خوابيدم
قبل از خواب بين عكس هاي گوشيم گشتم و عكس كادر بسته ي چهره ي يكي از دوستامو گذاشتم رو صفحه ي گوشيم
صبح بيدار شدم و بلافاصله گوشيمو برداشتم تا ببينم ساعت چنده
با ديدن همون عكسي كه ديشب انداختم رو صفحش كلي جا خوردم
ديدن عكس دوستم كه اتفاقا خواب هم بود كلي خوشحالم كرد
جالبه الان هم كه خواستم گوشيمو نگاه كنم جا خوردم واز اين كارم كلي لذت بردم
16 آذر 87
No comments:
Post a Comment