دستشو چندبار جلوي صورتم تكون داد تا نظرم جلب بشه،به جاده خيره شدوگفت...
= موز...
- چي گفتي؟!
باانگشت اشاره كردو گفت "موز"...
جاده نگاهمو برد...
= اينم خيار...
گيج شدم...
- چي روميگي؟!
از اينكه با تعجب نگاهش مي كردم لذت مي برد...
= اينم گوجه...
= اگه گفتي اين چيه؟
واي كه چه ساده...
- آها، نارگيل...
= آفرين
اتوبوس بعدي كه رد شد همصداگفتيم...موز
نگاهم هم نمي كرد، بهم لبخند مي زد!
- اين چيه ، بگو... سفيدچيه؟
...
...
...
= وانيل
- چي... وانيل...چه حرفا!!
- به آبيه چي ميگن...
...
چه لذتي بردم وقتي اون هوش سرشار به جايي قد نداد...
يه سبد ميوه، نوبت من بود...
- اينم موز كوچيكه!!
ميوه ها تو جاده راه افتاده بودن...
.
.
.
= امشب ورق نداريم، شما هم گويا خسته اي
بي خداحافظي
منتظرم ، شايد يك سال و نيم ديگه تا بهش بگم آبيه... هست
25 آبان 87
No comments:
Post a Comment