Wednesday, January 26, 2011

امروز 23 مهر 87- ساعت نيمه شب و دير...

اوضاع: سكوت ، خلوت ... بي نگاه... بي فكر
تنها قلم و نه حتي دل... اي قلم آزادي...امروز نيمه شب 23 مهر...
فكر زلال يك ذهن زلال ، تصوير تار يك تصور تار...
فكر شفاف يك نگاه پاك ، حرف يك دل صاف...
خرد شد، له شد ، لغزيد ، لرزيد ، تكه تكه شد ، پاك شد ، زلال شد، بالا رفت ، رفيع شد ، خدا شد...
و من فرو ريختم ، بي صدا
وخدا ناديدني تر از ناديدني هاست و مي دانم هست و بودنش اميد
و من هر رروز كافرتر... كه خداي ناشناخته ي من چه ساده خود را اعتراف كرد، پاك شد و زنگار به دور ريخت، ساده گفت ، روان
خيلي زلال... زلال... كه واژه اي نيست تا توصيفت كند
زلال، شفاف كه عياني ، عين ... عزيزتر از عين
در گنجينه ي زمانم نمي يابم فكرم را كجا به جا گذاشتم ، نه ، همراهم است
باور كن اينجاست ، فكرم ، مغزم ، دركم ، همه اينجا هستند
وباز من مجنونم...
مجنون عاقل...
زياده جسارت است ، بس...

23 مهر 87

No comments:

Post a Comment