بي خوابم، خوابم نمي بره!
آخه فردا دوتا كلاس دارم... بايد بخوابم
تو فيلمي ديده بودم كه خانمي نمي تونست بخوابه و با خوندن كتاب " روي ماه خداوند رو ببوس" بالاخره راحت خوابيد
خوب منم اين كتابو خريدم و هنوز نخوندم...
بازش مي كنم، جملاتش آشناست... sms هاي هماهنگي اردو و يادت نره فلان كتابو بياري و فاطمه جان منم ميام و ليست افراد دست كيه...
چهارشنبه مي خوام كاري بكنم كه هنوز دركش نكردم، بهش ايمان ندارم. درستي و غلطي اون رو هم نمي دونم ، اما انجامش مي دم!
كلامش صميميه ، گريز هاش... خدايا... تو هستي!!!
و اگه فيلم نامه بشه، يه فيلم معناگراي ايراني... تصور كن...
و اونچه در متن داستانه...
اوني كه نويسنده مي خواد نشون بده و بيش از خواستنش نشون داده ميشه...
نشونش مي دن... به قول ما ، آپارِيلار... و اين تمام خلقته
شايد خودش هم در جريان نيست...
و آشناي خوب من زنگ مي زنه، تا داستان رو براي من كامل كنه...و من بي هوا مي گم كه ميخوام بخوابم( كاش نمي گفتم!)... چه جسارتي كه "شما" رو "تو" خطاب كني...
داستاني از سرزمين طور...
كه شايد به قول نويسنده ي " ارابه ي خدايان" فضانورداني در زمان ، از دور...
" انك بالوادالمقدس طوي" رو بيشتر وقتي به شهرري مي رسم حس مي كنم.
كه سرزمين مقدسي است.
" فاخلع نعليك" ، اما حيف نميشه!؟ با پاي برهنه تو خيابون راه رفت. كه گرمه، پام ميسوزه، شايدم كثيف شه، عيبه !!!
و اين كتاب هنوز تموم نشده و من هنوز نمي دونم كه خدايا.... تو هستي!؟
وقتي به جايي رسيدم كه " روي ماه خداوند رو ببوس" حتي قدرت اينو نداشتم ليوان چاي رو كه نمي دونم چرا بوي قهوه! مي داد رو بلند كنم و چشام... خيس بود...
و اينكه چرا امشب اين كتاب خونده شد... الان بامداد دوشنبه...سه...چهار...پنج...
7 مرداد 87
No comments:
Post a Comment