Wednesday, January 26, 2011

دل تنگی

وقتی رسیدم خونه داشتم فکر می کردم چرا تمام لاک هایی که از بچگی خریدم همین رنگی بوده
همه ی... هم همین رنگی بوده
نتونستم سوالای فیزیک جدید و خوب حل کنم
یاد امتحان اعصابمو خرد کرد، کلی حالم گرفته شد و کتابو رها کردم. یه خرده بالا پایین کردم
رفتم حیاط ،چشمم که به آسمون افتاد، شش ضلعی زمستانی که زل زده بود به من، دلم گرفت،که من خیلی ازت یاد گرفتم
دل تنگ شدم ،دلم شد اندازه ی اون ذره ای که رد شهابی تو آسمون باقی می زاره که فقط با یه تلسکوپ غول پیکر میشه دیدش... می دونی که چی می گم
بازم دلم گرفته بود.یه متن چند خطی نوشتم و با خودم گفتم چند روز دیگه که رفتم دانشگاه میزارمش تو وبلاگم
به سرم زد دست به کار شم و کامپیوترمودرست کنم. ساعت 12:30 بود. اومدم و شروع کردم. از اول تابستون کامپیوترم خراب بود. بعد از دو ساعت ور رفتن!!! باهاش بالاخره متوجه شدم الکی رفتم و یک مودم خریدم، قبلیه درست کار می کنه... و حالا بعد از حدود هفت ماه با کامپیوتر خودم وارد اینترنت شدم
اتفاقی یه مقاله از دوستم رو خوندم که نشونی از پیشرفتش بود ،کلی شادان شدم!!!
و حالا منم و کلی کتاب و جزوه و چند روز تعطیلی و یه ذهن بهم ریخته
خداوندگار رحمی کند
از یک خورشید پرست...

14 دی 87

No comments:

Post a Comment