Wednesday, January 26, 2011

اولين برف امسال

امروزسه شنبه بعد از يك هفته اومدم دانشگاه. بيشتر اين مدت رو براي امتحان خوندم، خراب كردم، مهم نيست...
بعد از امتحان يه سري به سايت دانشكده زدم و پست قبلي رو نوشتم و ميلم رو چك كردم، خواستم براي دوستم چند خط بنويسم كه كلي دلم براش تنگ شده و حرفايي كه تو چند شب گذشتش بارها تو ذهنم مرور كردم رو بگم اما خجالت كشيدم، منو چه به دلتنگي!!!
مشغول ريختن چند تا موزيك تو mp3 بودم كه ديدم ساعت يك و نيم شده، سريع كتم رو برداشتم، تنم كردم و به طرف سلف رفتم كه فاصله ي زيادي با دانشكده نداره. تو راه حواسم به چند خطي بود كه دوست داشتم بنويسم، به...
دقيق شدم، يه چيزي... داره مي باره... خداي من... اولين برف امسال، چقدر منتظرش بودم، چشمام تو آسمون دنبال دونه هاي لطيف برف مي چرخيد، هجوم دونه هاي برف سبكي كه مي باريد رو بيشتر حس مي كردم تا هجوم دانشجوهايي كه از روبرو مي اومدن
دستهام تو جيباي كتم بود كه دكمه هاشو نبسته بودم تا رها باشه. سردم نبود، داشتم گرم مي شدم، خاطرات زمستون ساده ي گذشته گرمم مي كرد... اون موسيقي اسپانيايي تو گوشم مي پيچيد.( هموني كه تو شب صوفي هم در حالي كه كنار دوربينم دراز كشيده بودم گوش مي دادم تا صداي ديگران رو نشنوم.) چشام پر از اشك شد، چقدر منتظر اولين برف امسال بودم...
به سرم زده! با عجله ناهارم رو خوردم و برگشتم و اون چند خط رو نوشتم
چقدر حرف زدن سخته، شايد از ترس حرف زدن و نداشتن اعتماد بنفس هست كه نمي رم خطم رو وصل كنم و در مقابل اعتراض دوستام و حتي خونواده بهونه مي گيرم. نوشتن چقدر ساده تره ، نوشتن رو دوست دارم، شايد چون موقع نوشتن آرومم، قرار نيست به كسي نگاه كنم ، در مقابل سوال كسي قرار نمي گيرم... برعكس عقيده ي دوستام كه مي گن مجري و سخنران خوبي هستم!!!
چقدر بده كه دنياي مجازي به خط من نيست
از اواخر آبان ماه فشار عصبي زيادي بهم وارد شده ، جالبه تو همين مدت با وجود تمام افكار مختلف، ناخن خوردن رو كنار گذاشتم، غير از شب امتحانم و در عوض تلفنم قطع بود تا كمي بيشتر فكر كنم، تا از وابستگي هاي روزمره رها بشم و شايد هم خيالبافي كنم و از حقيقت دور بشم!!!
تماس ديروز فاطمه هم كلي بهم حال داد!!! گوشي رو كه برداشتم بعد از سلام و احوالپرسي نگفتم خوب بفرمائيد. اما اون گفت زنگ زده تا حالم رو بپرسه، از اينكه اون حرف رو نزده بودم تا نشون بدم حتما بايد تماس گرفتنش بخاطر كاري باشه كلي خوشحال بودم، كمي گپ زديم، از اين كه پيش خونواده بايد با دوستم صحبت مي كردم معذب بودم اما خوب خيلي حالم رو خوب كرد! مخصوصا وقتي از شركت پرسيدم... كه اونجا داره چي مي گذره
امتحانم خستم كرده ، مي خوام بخوابم، مي خوام به يك بهانه برقصم
و در تعطيلات ساختگيم... كتابي كه هديه گرفتم، نگاه به شعله هاي بخاري كه تپشي خاص داره، بوي قهوه كه تازه آماده شده، سكوت مصنوعي كه اتاق رو در برگرفته، و ميهمان هميشگي من، سردرد...
چيزاي كوچيكي كه زندگي رو لذت بخش مي كنه، گوش دادن به موسيقي صبحت بخير عزيزم كه در عرض چن ثانيه منو كوچيك كرد، اينقدر كوچيك شدم كه ضبط مادرم رو ديدم كه كاست توش مي چرخه، جا نواري چوبيش و آهنگايي كه هيچكس لنگش رو نداره... برادرا و خواهرم رو كه همه بچه بوديم، پدرم رو، خونه ي كوچيكمون رو كه اون موقع خيلي بزرگ بود، صداي زنده ي معين... چه صبح ها كه با شنيدن اين صدا كه مورد علاقه ي هممون بود بيدار شدم...
ترسيدم با ياد آوري تمام خاطراتم اشك تو چشام جمع بشه و بعد سرازير شه، پاهام رو جمع كردم تو سينه و دستامو روش گذاشتم و سرم رو جوري رو دستام گذاشتم كه صورتم رو مادرم نبينه، مادرم هم ساكت بودو محو اين موسيقي، حتما به گذشته رفته بود...
همينطور كه ميشنيدم... صبحت بخير عزيزم... با اينكه گفته بودي... ديشب خدا نگهدار... با اينكه در... به اين فكر مي كردم كه يعني ميشه يه روز مادرم رو بغل كنم ... به اينكه ليلي زن بود يا مرد... به جملاتي كه براي نشون دادن يه چيزايي به خودم امروز براي دوستم نوشتم... به اينكه اين زن چقدر سختي كشيده... به آرزوي خودم كه كاش ذره اي مثل اون بشم... اينكه مثل نقش اصلي داستاني كه مي خونم هيچوقت بهش نگفتم يا حتي نشون ندادم كه چقدر دوسش دارم... اينكه از خجالت نمي تونم خيلي چيزارو بگم...
اي... وسط پخش موسيقي قطش كردن. حالا اگه شوء جديد بريتني! بود يا از پينك و چه مي دونم ريحانه، امكان نداشت اين اتفاق بيفته
امشب بازم به سرم زده، اين كتاب بادبادك باز حالمو عوض كرد.
اينبار هم نوشتم، با سانسور...

30 آذر 87

No comments:

Post a Comment